سیزده بی سیزده
مارس 23, 2008 با keyhoo
این داستانک تقدیم می شود به خواهرانم
آتسا و زهرهتا حالا بالای پشت بام ایستادی؟ اگر نایستادی برو حالا بایست … چشماتو ببند …. الان باز کن …. زیر پات چی میبینی ؟ آره ، آدمهای که مثل مورچه دارند می لولند… نه اون چه که توی ذهنت است اجرا نکن ….صبر کن ، با هم اجرا می کنیم الان زوده .
یک قدم برو عقب … آره همن جا خوبه … بنشین لب پشت بام ، پشت به خیابان ، دوباره چشماتو ببند ….ذهنتو آزاد کن … آره خوبه … الان با من همسفر شو ….برو به 13 فروردین 1313… روزی که متولد شدی . خونه رو چراغ زدند …. روزی که اولین درد زندگیتو کشیدی ، وقتی از رحم مادر متولد شدی …. ذهنتو آزاد کن … برو به 13 اردیبهشت 1320 ، روزی که به مدرسه رفتی …. روزی که مادر تو را در یک محیط غریبه رها کرد و تو گوشه ای ایستادی …. و پسری هم قد خودت آمد و آب نباتت را از دستت گرفت و تو گریه کردی و او به تو خندید و گفت : ” بچه ننه ” و تو اولین شوک زندگی بهت وارد شد، گریه ات بند آمد . یقه اش را گرفتی ولی قبل از اینکه بزنیدش ، زمین خورده بودید و لباسی که مادرت برایت دوخته بود کثیف شد و معلم آمد و هر دو شما را جلوی بقیه دعوا کرد و تو برای بار اول شخصیتت خورد شد.
ذهنتو آزاد کن … برو به مرداد 1328 … تو 15 ساله شدی …. با پدرت توی خیابانها صدا می زدی : ” مصدق ” …. جواب چه بود ؟ … آره اون روز برای بار اول عشقت را بر دار دیدی .
نه ، نه ذهنت داره مغشوش میشه … نفس بکش … نفس عمیق بکش بزار فکرا فرار کنند… آره الان خوب شد … برو به 13 شهریور 1343 روزایی که عاشق شده بودی … عاشق باد … روزی که معشوق را در طوفان گم کردی … آره هنوز فریادت در حافظه قبرستان مانده و اویی که در غروبی رفت با معشوقی که طوفان بود و تو برای بار اول شکست در عشق خوردی چون شکست رستم بر سر نعش سهراب …
ذهنتو ببر به سالهای انقلاب … به 13 هایی که آمدند و رفتند و تو نور را ندیدی … اری در پس سیاهچالهای ذهن متحجر صاحبان قبیله ها تو ندیدی که هر 13 آمد و رفت ….
الان چشماتو باز کن …. با چشم باز ذهنتو بیار به امروز به 13 آذر 1413 …. تو صد ساله شدی ولی کجای قافله ایستاده ای ؟
… نه نه این فکر رو نکن … نحس نبود ، ما نحسش کردیم … یک بار دیگه مرور کن اگر از مادر زاده نمی شدی آیا رنج یک سده 13 بودن را می کشیدی ؟
…
جواب نمی خوام … برو لب پشت بام بایست … دستتو به دست من بده … چشماتو ببند و پرواز کن … پرواز کن …
الان چشماتو باز کن …. اره زمین داره آغوش باز می کنه داریم نزدیک میشیم
یک متر ، 2 متر ، 5 متر ، 10 متر … 13 متر … از پشت بام فاصله گرفتیم و به زمین خوردیم .
*******
فردا روز روزنامه ها نوشتند :
پیرمردی 100 ساله بدلیلی نامعلوم خود را از ساختمان 13 خیابان سیزده خود را به پایین پرتاب کرد و مُرد … در جیب او نامه ای پیدا شد که در آن نوشته شده بود : ” تا حالا لب پشت بام ایستاده ای …. “
یک قدم برو عقب … آره همن جا خوبه … بنشین لب پشت بام ، پشت به خیابان ، دوباره چشماتو ببند ….ذهنتو آزاد کن … آره خوبه … الان با من همسفر شو ….برو به 13 فروردین 1313… روزی که متولد شدی . خونه رو چراغ زدند …. روزی که اولین درد زندگیتو کشیدی ، وقتی از رحم مادر متولد شدی …. ذهنتو آزاد کن … برو به 13 اردیبهشت 1320 ، روزی که به مدرسه رفتی …. روزی که مادر تو را در یک محیط غریبه رها کرد و تو گوشه ای ایستادی …. و پسری هم قد خودت آمد و آب نباتت را از دستت گرفت و تو گریه کردی و او به تو خندید و گفت : ” بچه ننه ” و تو اولین شوک زندگی بهت وارد شد، گریه ات بند آمد . یقه اش را گرفتی ولی قبل از اینکه بزنیدش ، زمین خورده بودید و لباسی که مادرت برایت دوخته بود کثیف شد و معلم آمد و هر دو شما را جلوی بقیه دعوا کرد و تو برای بار اول شخصیتت خورد شد.
ذهنتو آزاد کن … برو به مرداد 1328 … تو 15 ساله شدی …. با پدرت توی خیابانها صدا می زدی : ” مصدق ” …. جواب چه بود ؟ … آره اون روز برای بار اول عشقت را بر دار دیدی .
نه ، نه ذهنت داره مغشوش میشه … نفس بکش … نفس عمیق بکش بزار فکرا فرار کنند… آره الان خوب شد … برو به 13 شهریور 1343 روزایی که عاشق شده بودی … عاشق باد … روزی که معشوق را در طوفان گم کردی … آره هنوز فریادت در حافظه قبرستان مانده و اویی که در غروبی رفت با معشوقی که طوفان بود و تو برای بار اول شکست در عشق خوردی چون شکست رستم بر سر نعش سهراب …
ذهنتو ببر به سالهای انقلاب … به 13 هایی که آمدند و رفتند و تو نور را ندیدی … اری در پس سیاهچالهای ذهن متحجر صاحبان قبیله ها تو ندیدی که هر 13 آمد و رفت ….
الان چشماتو باز کن …. با چشم باز ذهنتو بیار به امروز به 13 آذر 1413 …. تو صد ساله شدی ولی کجای قافله ایستاده ای ؟
… نه نه این فکر رو نکن … نحس نبود ، ما نحسش کردیم … یک بار دیگه مرور کن اگر از مادر زاده نمی شدی آیا رنج یک سده 13 بودن را می کشیدی ؟
…
جواب نمی خوام … برو لب پشت بام بایست … دستتو به دست من بده … چشماتو ببند و پرواز کن … پرواز کن …
الان چشماتو باز کن …. اره زمین داره آغوش باز می کنه داریم نزدیک میشیم
یک متر ، 2 متر ، 5 متر ، 10 متر … 13 متر … از پشت بام فاصله گرفتیم و به زمین خوردیم .
*******
فردا روز روزنامه ها نوشتند :
پیرمردی 100 ساله بدلیلی نامعلوم خود را از ساختمان 13 خیابان سیزده خود را به پایین پرتاب کرد و مُرد … در جیب او نامه ای پیدا شد که در آن نوشته شده بود : ” تا حالا لب پشت بام ایستاده ای …. “
دوم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و دو / بندر همیشه آفتابی لیان / حسام الدین موسوی ” کیهو “



سلام
من یه درخواستی دارم ، ممنون میشم اگه کمکم کنی.
برای کار پایان نامم یه پرسشنامه دارم که برای نظرسنجی رو وب گذاشتمش.
میشه خواهش کنم فقط اگه ساکن تهران هستی، زحمت پرکردن این پرسشنامه رو بکشی. سعی کردم زیاد وقت گیر نباشه.
http://www.bacheTehran.Org
پیشاپیش متشکرم.
سلام و صد سلام به دوست عزیز و گرامیم حسام جون
دستت درد نکنه .حسام جون یه سری هم به ما بزن ،البته هم دیداری و هم وبی .
در پناه حق
یا مولا علی مدد
سلام
زیبا نوشتی ولی چه قدر خوب می شد که پایانش طور دیگری بود کمی مثبت آره حس پرواز خیلی خوبه( البته اگه از مخدر استفاده نکرده باشی ) یه حس وصف ناپذی زمانی که از زمین اوج می گیری وبه سوی آسمان میری حس خیلی غریبی هم دوست داری بری بالا هم دوست داری که از زمین جدا نشی بی تعادلی این که زیر پاهات خالی و به سمت بالا در حرکتی خیلی دوست دارم که دروباره این حس رو تجربه کنم .
سلام
با متنی کوتاه به یاد “اسماعیل جعفری ” دوست و روزنامه نگار دربند ، به روزم.
کاش ….
shomare mobailet gom kerdom. key vaght dari veblago rah bendzim.
سلام عزیزم
امیدوارم خوب و سرحال باشید و موفق …………
با پست “تقدس خوشنویسی و جایگاه آن در عرفان اسلامی “بروز شدم
منتظر قدوم مبارک و هنرمندتان هستم……………………………… [لبخند]
یا مولا علی مدد