دیشب خواب دیدم که دارم خواب می بینم توی اون خوابم هم دوباره داشتم خواب می دیدم . از هر خوابی که پا می شدم میدیدم توی خواب دیگری هستم . انقدر از این خوابها پا شدم و دیدم که توی خوابی دیگر هستم که خواب و بیداریم یکی شده بود.
حدیث اکنون من خوابهای ماست ما مرده زندگانیم . من دارم تعادلم رو از دست می دم توی این روزا هر دم توی خواب و بیدار عزیزانی می بینم که دیگر در این دنیا نیستند یا آنها مرا دارند به سوی خود می برند یا من خواب بیداریم یکی شده است
خوابهایی که هر دم در من جاری و ساری است . وحشت از آن می بارد.
در این سامان مردمانی می زیستند که زمانی به گفتار تو شهرستانی هستند . مرزدارانی که گر نبودند ایرانی نبود .
در شهر من همه می لرزند . همه مرده اند همه در بیداری خواب می بینند. .
اینجا لیان است . آنجایی که در تقویم شمایان به بوشهر نامی مشهور است . خودش مشهور نیست منفعتش مشهور و مطلبوب شماست . آری اینجا لیان است سرزمین خورشید . اینجا لیان است جایی که که خدای خدایان ایرانی در عصر عیلامی ” کی ری ری شا ” مسکن داشته است.
کیهو بگذر از تاریخ که جز خونخواهی و تباهی و منجی خواهی چیزی نبوده است
اری اینجا لیان است . اینجا مهد ثروت کنونی شماهاست . بزرگترین معادن گازی جهان – بزرگترین مجتمع پتروشیمی و پالایشگاهی جهان -= بزرگترین ذخایر نفت ایران – بزرگترین منابع دریایی ایران و ….
اری اینجا لیان است . اینجا مهد مظلومترین و محرومترین ادمیانی است که از خلقت ادمی به خود دیده اید.
در این سالهایی که برای آزادی می نگاشتم در این اندیشه بودم شاید تلنگری باشم برای گوشهای خام ایرانیان که شاید بیدارشوند و به کرامت انسانی بیایند . ولی افسوس کم کسی را دیدم که به کرامت چه انسانی و چه حیوانی معتقد باشد.
اینجا همه گرگانند در جامه ادمیان. اری با تو هستیم همین خود تو .
اینجا لیان است . سرزمینی که مردمانش اماده می شوند با با هم بمیرند . اینجا هر دم چشمان بر آسمان است که ایا به جای رحمت الهی باران فشنگ کی میاید. اینجا هر شب با شهادتین می خوابند .
اری صدای من را از گورستانی خواهی شنید که هرگز جنازه هایشان را هم برای تدفین نخواهید یافت.
ب
وشهریان و تمامی مرزداران شرق و جنوب با کابوس جنگ هر دم نفس می کشند . هر دم در دل ما ندایی می گوید که این دم را غنیمت شمار که شاید انی دیگر نباشی.
اینجا بوشهر است . مرکز استانی که امروز ایرانیان به خود می بالند بر سر آن
اری اینجا بوشهر است شهری که نیروگاه اتمی در آن است. اینجا قتلگاه ایرانیان است . نیروگاهی که باید 30 سال پیش به بهره بردری می رسید و امروز سی سال از آن تاریخ می گذرد و هنوز شروع به کار نکرده است . روسان چون شما شیره ما را مکیدند و بر خرابه های آن عمارتی بنا کردند که پای بست آن ویران است.
یک لحظه چشمانت را ببند و تجسم کنید. البته اگر کسر شان برایت نیست.
اگر روزی نیروگاه اتمی که در دی امسال به بهره برداری خواهد رسید نشت کند چه خواهد شد . بزرگترین نسل کشی و ادمکشی تاریخ به وقوع خواهد رسید . در یک ساعت باید تا شعاع 300 کیلومتری بوشهر خالی شود. ان هم شهری که فقط یک راه خروجی درد و سه طرف آن دریا است.
فقط تجسم کن 500 هزار نفر تا به خود آیند جز خاکستری که هم آغوش باد ها خواهد شد چیزی از آنها نخواهد ماند. 300 کیلومتر می دانی یعنی چه ؟ یعنی تا کویت و خارک از جنوب – از شمال تا شیراز – از غرب تا آبادن و خرمشهر و بندر امام خمینی – از غرب تا عسلویه و کنگان
پس برای اینکه از گرسنگی پول و اقتصاد نفتی ایران نمیمیری اعتراض کن.
ما بوشهری ها در طول تاریخ ادمهای ساکتی بودیم . همیشه مرزدارانی بودیم که بدون هزینه مرکز نشینان از مرزهای ایرانی کیانی مان حراست کردیم و همیشه بیشترین ظلم ها بر ما می رود.
در شهر من ادمهای عمود مرده اند . اینجا همه به دنبال قبرستانی هستند که استخوانهایشان را مورد تجاوز قرار نگیرند. اینجا می شوند مرگ و مرگ خواهی را از نگاه آنان خواند اینجا هیچکس زنده نیست.
آی تویی که در تهران یا جاهی دیگه نشستی و هر روز برای هر چیزی اعتراض می کنی ایا به خاطر داری که اینجا هزارن مردم مرده اند و کسی نمی خواهد …..



چه عجب… چه خوب…
مرسی از نظرتون
تا زمانی که این شهرها ذخایر ارزشمند دارند کسی دلش برای مردمی که اگر دیگران درک کنند ارزششان از هزاران معدن و … بیشتر است نمی تپد.
افسوس…
مرسی که به من سر میزنی دوست عزیز.باز هم چشم انتظارت هستم
سلام
نگران مباش اگه پاتو بلند نکنی منفجر نمی شیم!!!
ما روی مین زندگی میکنیم و خودمون نمی دونیم.
…………………………..
به یاد روزهایی که پریده ایم!!!
قدم رنجه فرمایید.
مردگان نمی دانند که مرده اند
همانقدر که زندگان از زندگی بی خبرند….
با آنچه ادبیات می نامیم…
درد من حصار بركه نيست
درد من زيستن با ماهيانيست كه فكر دريا به ذهنشان خطور نكرده است
مي خواستم شعري براي جنگ بگويم/ ديدم نمي شود…/ بايد زمين گذاشت قلم ها را…/ بايد براي جنگ/ از لوله تفنگ بخوانم/ با واژه فشنگ» ابتداي شعر، همراه است با نوعي مانيفست به شيوه تهييج به همان سبک و سياقي که ذکر آن رفت. بعد شاعر دچار ترديد مي شود؛ «ديدم که لفظ ناخوش «موشک» را/ بايد به کار برد/ اما/ موشک/ زيبايي کلام مرا مي کاست» و بعد گويي دوباره دچار احساسات مي شود؛ «بايد که شعر خشم بگويم/ شعر مقاومت» آيا به واقع پس از اين قيصر شعر خشم و مقاومت مي سرايد؟ از شعر که چنين برنمي آيد. کليت ذهني و تنه اصلي شعر از جنگ گريزان است؛ «اينجا/ ديوار هم/ ديگر پناه و پشت کسي نيست…/ اينجا/ حتي/ از انفجار ماه تعجب نمي کنند،/ اينجا/ تنها ستارگان/ از بام هاي پر شده مي بينند/ که شب چقدر موقع منفوريست» و به تدريج به اوج بيزاري مي رسد؛ «آري/ شب موقع بديست/ هر شب تمام ما/ با چشم هاي زل زده مي بينيم/ عفريت مرگ را/ کابوس آشناي شب کودکان شهر/ هر شب لباس واقعه مي پوشد» تازه زماني که از خشم اوليه دور مي شود شعر زباني تازه تر مي گيرد و زيباتر آرايش واژگان در حرف «ش» و تناسب بين کابوس و شب بمباران که همچون کابوسي در شب اتفاق مي افتد و جان کودکان را مي گيرد. فضاي جنگ زده همچنان ادامه مي يابد و هر بار شعر با مضموني تازه تر جلوه گري مي کند؛ «اينجا سپور هر صبح/ خاکستر عزيز کسي را/ همراه مي برد،/ اينجا براي ماندن/ حتي هوا کم است» آنقدر فضاي شعر از فضاي فکري غالب دور مي شود که کم کم به اين فکر مي افتيم، شعر قيصر در اين مجموعه چه مي کند، «اخبار ديگري به تو مي گويم…/ از خانه هاي خونين/ از غصه عروسک خون آلود/ از انفجار مغز سري کوچک/ بر بالشي که مملو رؤياست» و در بند آخر بسيار مبهم به پايان مي رسد؛ «آيا رواست مرده بماني؟/ در بند آنکه زنده بماني؟/ .
مي خواستم شعري براي جنگ بگويم/ ديدم نمي شود…/ بايد زمين گذاشت قلم ها را…/ بايد براي جنگ/ از لوله تفنگ بخوانم/ با واژه فشنگ» «ديدم که لفظ ناخوش «موشک» را/ بايد به کار برد/ اما/ موشک/ زيبايي کلام مرا مي کاست» و بعد گويي دوباره دچار احساسات مي شود؛ «بايد که شعر خشم بگويم/ شعر مقاومت» آيا به واقع پس از اين قيصر شعر خشم و مقاومت مي سرايد؟ از شعر که چنين برنمي آيد. کليت ذهني و تنه اصلي شعر از جنگ گريزان است؛ «اينجا/ ديوار هم/ ديگر پناه و پشت کسي نيست…/ اينجا/ حتي/ از انفجار ماه تعجب نمي کنند،/ اينجا/ تنها ستارگان/ از بام هاي پر شده مي بينند/ که شب چقدر موقع منفوريست» و به تدريج به اوج بيزاري مي رسد؛ «آري/ شب موقع بديست/ هر شب تمام ما/ با چشم هاي زل زده مي بينيم/ عفريت مرگ را/ کابوس آشناي شب کودکان شهر/ هر شب لباس واقعه مي پوشد» تازه زماني که از خشم اوليه دور مي شود شعر زباني تازه تر مي گيرد و زيباتر آرايش واژگان در حرف «ش» و تناسب بين کابوس و شب بمباران که همچون کابوسي در شب اتفاق مي افتد و جان کودکان را مي گيرد. فضاي جنگ زده همچنان ادامه مي يابد و هر بار شعر با مضموني تازه تر جلوه گري مي کند؛ «اينجا سپور هر صبح/ خاکستر عزيز کسي را/ همراه مي برد،/ اينجا براي ماندن/ حتي هوا کم است» آنقدر فضاي شعر از فضاي فکري غالب دور مي شود که کم کم به اين فکر مي افتيم، شعر قيصر در اين مجموعه چه مي کند، «اخبار ديگري به تو مي گويم…/ از خانه هاي خونين/ از غصه عروسک خون آلود/ از انفجار مغز سري کوچک/ بر بالشي که مملو رؤياست» و در بند آخر بسيار مبهم به پايان مي رسد؛ «آيا رواست مرده بماني؟/ در بند آنکه زنده بماني؟/ .
ممنون که به من هم سر زدی
شاد باشی و همیشه پیروز
کیهو جان:
از اعتراض گفتید و من دوباره به یاد آن روایت آشنا افتادم. روایت همان شهری که
حاکم اش هر چه می کرد کسی اعتراضی نمی کرد تا آنکه دستور داد بر دروازه های شهر مامورانی بگمارند برای کاری خاص و اینگونه بود که دست آخر یک نفر اعتراضی کرد آن هم چه اعتراضی!!!…بگذریم
اما حس می کنم در قسمتهایی از نوشته به سمت ” نگاه قومیتی ” تغییر جهت داده اید. شاید هم اشتباه می کنم و زیادی حساس شده ام به این مساله که این روزها در گشت و گذار های اندکم در نت زیاد با آن برخورد می کنم.
همان نگاهی که گناه تمام مشکلات را به گردن یک قوم می اندازد و مطالبات انباشته شده ای از این قوم دارد.
بی توجهی به خارج از مرکز که در مرزها به اوج خود می رسد نه قابل انکار است و نه قابل دفاع ولی این نگاه قومیتی از پایه غلط است و هر گونه دامن زدن خواسته یا ناخواسته به آن باعث سود هیچ کس نمی شود و بالقوه می تواند تسریع کند فرا رسیدن روزهای سختی را که این نگاه برای این مردم روزی به ارمغان خواهد آورد اگر زودتر چاره ای برای آن اندیشیده نشود.
از خطر و بلکه فاجعه بالقوه ای گفته اید که نشت رادیو اکتیو می تواند برای آن منطقه به وجود آورد. در حالیکه این خطر بخش بزرگی از کشور را تهدید می کند. اگر اخبار رسمی و غیر رسمی دو سال گذشته را کنار هم قرار دهیم خواهیم دید که این خطر برای مرکز نشینان هم کم نیست و چه بسا بسیار بیشتر و نزدیکتر است.
اگر کشتی سوراخ بشه همه غرق می شویم و فرقی نمی کند کجای کشتی سوراخ شده…
سرفراز و مانا باشید
ارادتمند
خواب صبح زیاد اعتبار نداره!
دور از شوخی، متن پر مضمونی بود فقط یک ایراد جزئی داشت، ریتم یا چند کلامی بود، گاهی به سبک تهران و گاه طهران
بنویس تا نوشته شوی!
من از رگبار هذیان در شب تاریک می ترسم
از این اسطوره های از تهی لبریز می ترسم
به شب تندیس هایی دیدم از تاریخ شمع آجین
به صبح از خوابگرد کوه وهم انگیز می ترسم
برایم آنقدر از گزمه های شهر شب گفتند
کزین همسایگان ، از سایه ی خود نیز می ترسم
حقیقت واژه ی تلخیست در قاموس ناپاکان
من از نعش حقیقتهای حلق آویز می ترسم
نمی ترسند از ما و من ، این تاراجگر مردم
به تاراج آمدند این ناکسان ، برخیز ، می ترسم