گفتي که:
«ــ باد، مُردهست!
از جای برنکنده يکي سقف ِ رازپوش
بر آسياب ِ خون،
نشکسته در به قلعهی بيداد،
بر خاک نفکنيده يکي کاخ
باژگون
مُردهست باد!»
گفتي:
«ــ بر تيزههای کوه
با پيکرش، فروشده در خون،
افسرده است باد!»
تو بارها و بارها
با زندهگيت
شرمساری
از مردهگان کشيدهای.
(اين را، من
همچون تبي
ــ دُرُست
همچون تبي که خون به رگام خشک ميکند ــ
احساس کردهام.)
□
وقتي که بياميد و پريشان
گفتي:
«ــ مُردهست [...]


